داد آگاه ساخت و عبد المطلب پس از آنكه داستان اصحاب فيل بانجام رسيد ، گفت :
ايها الداعى لقد اسمعتنى
ثم ما بى [ 1 ] عن نداكم من صمم
هل بدا لله امر ام [ 2 ] له
سنة فى القوم ليست فى الأمم
قلت و الاشرم تردى خيله
ان ذا الاشرم غر بالحرم
ان للبيت لربا مانعا
من يرده باثام يصطلم
رامه تبع فيما قد مضى
و كذا حمير و الحى قدم
فانثنى عنه و فى اوداجه
جارح [ 3 ] امسك عنه بالكظم
هلكت بالبغى فيه جرهم
بعد طسم و جديس و جمم
و كذا الامر به من كاد بحرب
فامر الله بالامر اللمم
نعرف الله و فينا سنة
صلة الرحم و ايفاء الذمم
لم تزل لله فينا حجة
يدفع الله بها عنا النقم
نحن اهل الله فى بلدته
لم يزل ذاك على عهد ابرهم
» اى دعوتكننده مرا شنوانيدى ، سپس مرا از شنيدن صداى شما كرى نيست . آيا خدا را اراده تازه اى پيش آمده است يا او را در اينان سنتى است كه در امتها نبوده است ؟ در حالى كه اشرم ( ابرهه ) سواران خود را پيش ميراند گفتم : راستى كه اين اشرم ( در حمله بحرم ) مغرور است . البته خانه را خدايى است كه نگهبان آن است و هر كس بگناه آهنگ آن كند نابود مىشود . تبع در زمان گذشته نيز آهنگ آن كرد و همچنين حمير و طايفه اش گستاخى كردند . پس از آن بازگشت در حالى كه در گردنش زخمى بود كه راه نفس او را گرفته بود . در اثر بيداد در حرم ، جرهم پس از طسم و جديس و گروه بسيار ديگرى هلاك شدند . و سرنوشت هر كس كه با مكر بجنگ حرم آيد همين است چه عذاب خدا امرى است حتمى . ما خدا را مىشناسيم
هامش
[ 1 ] ل : ثم ناد .
[ 2 ] ل ، ب : هل يد الله امر .
[ 3 ] ل : حارج .