دختر عمرو بن عائذ بن عمران بن مخزوم بود و صفيه كه مادرش هاله دختر اهيب بود . [ 1 ] عبد المطلب عبد الله را مىبرد تا قربانى كند و كارد را برداشت و پسرش حارث نيز از پى او رفت . ليكن چون قريش آن را شنيدند خود را به او رساندند و گفتند : اى ابو الحارث ، راستى اگر اين كار را انجام دهى در ميان قوم تو سنت خواهد شد و پيوسته مردان ، فرزندان خود را براى قربانى بدينجا خواهند آورد . گفت : من با پروردگار خود عهد كردهام و البته بعهدى كه با او نهادهام وفا مىكنم . بعضى از ايشان به دو گفتند فديه او را بده . پس برخاست و مىگفت :
عاهدت ربى و انا موف عهده
اخاف ربى ان تركت وعده
و الله لا يحمد شىء حمده
» با پروردگار خود پيمان نهادم و من بعهد او وفاكنندهام ، از پروردگار خود اگر وعده او را رها كنم مىترسم و خدا ، چيزى مانند او ستوده نمىشود . « سپس صد شتر آورد و ميان آنها و عبد الله قرعه زد و قرعه بنام شتران در آمد ، پس مردم صدا بتكبير بلند كردند و گفتند : راستى كه پروردگارت خشنود گشت .
عبد المطلب گفت :
لاهم رب البلد المحرم
الطيب المبارك المعظم
انت الذى اعنتنى فى زمزم
» خدايا ، پروردگار شهر حرام ، شهر پاك مبارك معظم ، تويى كه مرا در ( حفر ) زمزم يارى دادى . « آنگاه گفت : من ديگر بار قرعه مىزنم ، پس قرعه زد و بنام شتران افتاد ، پس گفت :
[ لاهم ] قد اعطيتنى سؤالى
اكثرت بعد قلة عيالى
هامش
[ 1 ] تاريخ يعقوبى ج 2 ص 8 .