حاضر شدم تا چنان شدم كه امروز مىبينيد .
از سخنان اوست : آنكه ادب مىآموزد به اصلاح نفس و خلق خود نيازمندتر است از اصلاح زبانش . در ميان عامه كسى را مىبينى كه چيزى از ادب نخوانده ولى خوشرو و خوشمعامله و خوشخوى است و همنشينان خود را اكرام مىكند و كسانى را مىبينى كه بسى ادب آموختهاند ولى بدخو و بد معاشرت و بد رفتارند .
و گويد [ 1 ] :
اخو العلم حىّ خالد بعد موته * و اوصاله تحت التراب رميم
و ذو الجهل ميت و هو ماش على الثّرى * يظنّ من الاحياء و هو عديم
.
655 - عبد الله بن سليمان بن يخلف [ 2 ]
ابو القاسم صقلى كلبى . از ادبا و شعراى بزرگ . او را تأليفاتى است در ردّ بر علما . از اوست [ 3 ] :
شربت على الرّياض النيّرات * و تغريد الحمام الساجعات
معتّقة الذّ من التصابى * و اشرف فى النفوس من الحياة
و تجرى فى النفوس شفاء داء * مجارى الماء فى اصل النّبات
هامش
[ 1 ] حاصل معنى : صاحب علم پس از مرگش زنده و جاويد است حتى آنگاه كه اعضايش در زير خاك بپوسد .
ولى جاهل مرده است ، هر چند بر زمين راه برود و خود را زنده پندارد .
[ 2 ] المختصر و بنگريد به الوافى 17 : 202 ، الفوات 2 : 176 .
[ 3 ] حاصل معنى : نوشيدم در باغهاى پرگل و شكوفه ، درحالىكه كبوتران نغمه مىسرودند ، از شرابى كهنه لذيذتر از عشقورزى و شريفتر از جانها . در درون جانها آن شفاى دردها جارى شد آن سان كه آب در ريشهء نباتات جريان يابد . براى ما رنگ قرمز آن شفق شامگاهان است و جامهاى آن سپيدهء بامدادى . گل بابونه همانند نگين زرين است كه در نقره نشانده شده باشند و نارنج بر روى شاخهها از ساغرهاى شراب بر دست ساقيان حكايت مىكند . اگر زندگيم مرا در نعمت خويش متنعّم نسازد پس زندگى را بر مرگ چه فضيلتى است .