من بوده به شوقى رسيده » . ! ! « 1 »
صبحى از عمق نيرنگبازى و دغلكارى بهائيان چنين پرده برمىدارد :
« خوب باريكبين شويد و بينديشيد چون در تهران كه پايتخت كشور است . با مانند من آدمى ، كه همه مىشناسدم اينگونه نيرنگبازى كنند آنچه از من است به دستم ندهند ، در گوشه و كنار كشور با مردم بىپناه و بيچاره و بىزبان چه خواهند كرد ؟ ! » « 2 »
و باز دوباره دربارهى پدر خود در جاى ديگر مىنويسد :
« . . . بدانيد كه اينها پس از آنكه پدر مرا در زندگى هر گونه رنج دادند و او از ترس دم نزد و نگذاشتند مرا ببيند ، اكنون كه در گورستان خفته است ، نمىگذارند من بر سر خاكش بروم و از خدا دربارهاش خواهش آمرزش كنم . . . » « 3 »
آزادى بىحد و حصر جهودان بهائى در ايران مورد تعجب صبحى واقع شده است ، بنابراين غيرمستقيم از هيئت حاكمه مىپرسد :
« اگر در آمريكا گروهى پيدا شوند كه در ميان خود در برابر سازمانهاى كشور سازمانها جداگانه درست كنند و باج بگيرند و به نام مردمى كه آنجايى نيست و آن خاك را نديده و هرگز دلبستگى به آنجا ندارد ، با نيرنگ و دستان دارايى پارهاى از مردم را از چنگ آن درآوردند و فرمان نفله كردن دشمنان نيرومند خود را بدهند ، آن مرد هم با آن بىشرمى بزرگان آن سرزمين را به باد ناسزا بگيرند و هر يك را پاينام ( صفت ) زشتى بدهند و پناه به خداى ، جورج واشنگتن را در « اسفلالسافلين » بدانند و با ناجوانمردى صدگونه ستم و گزند به مردم برساند و جلو آزادى همه را بگيرد ، پيروان اينچنين مردى را آزاد
هامش
( 1 ) . همان ، ص 236
( 2 ) . همان ، ص 237
( 3 ) . همان ، ص 246