1 - چه كسى اين درخواست و پيام مرا به همراهان سلطان مىرساند ( تا آنان به سلطان يادآورى كنند ) كه به شكرانهى پادشاهى ، بيچارگان را از نظر دور مدار ؟
2 - از دست مخالفان ديو سيرت به خداى خود پناه مىبرم ؛ مگر آن شعلهى فروزان به خاطر خدا ياريم كند . [ شهاب ثاقب به آيات 16 - تا 18 سورهى حجر اشاره دارد . مطابق اين آيات ، هنگامى كه شيطانها براى شنيدن اسرار الهى به آسمان مىروند ، فرشتگان با شهاب ثاقب ، آنها را مىرانند . ]
3 - اى محبوب ، اگر مژهى سياهت ، به اشاره دستور كشتن ما را مىدهد ، مبادا از او فريب بخورى و ما را بكشى كه خون ريختن كار خطايى است .
4 - هنگامى كه چهرهى گلگون و برافروختهى خود را آشكار مىكنى ، دلها را آتش مىزنى ! به راستى از سوختن عاشقان چه سودى مىبرى كه با آنان مدارا و نرمى نمىكنى ؟
5 - تمام شب را به اين اميد به سر مىبرم كه نسيم صبحگاهى با پيامى كه شايستهى دوستان است مرا مورد نوازش خود قرار دهد [ برخى نسخهها به جاى « آشنايان » ، « آشنايى » ضبط كردهاند كه ترجيح دارد و معنى آن چنين است : كه نسيم صبحگاهى با پيامى از جانب دوست مرا بنوازد . ]
6 - اى جان من ، با نشان دادن قامت خود چه قيامتى بپاكردهاى ! چهرهى خود را به عاشقان بنماى تا جان و دل را فدايت كنيم . [ يعنى در دل عاشقان با ديدن قامت چون سرو تو شور و غوغايى برپاشده و همه انتظار ديدن چهرهى تو را دارند . آن چنان مشتاقند كه به ديدن رويت ، قالب تهى مىكنند . ]
7 - تو را به خدا سوگند ، جرعهاى شراب به حافظ سحرخيز بده ؛ زيرا كه دعاى صبحگاهى ما ، در حق تو اثر خواهد كرد . [ و اجابت خواهد شد . ]
7 - عيش نقد
صوفى بيا كه آينه صافيست جام را * تا بنگرى صفاى مى لعلفام را
راز درون پرده ز رندان مست پرس * كاين حال نيست زاهد عالىمقام را
عنقا شكار كس نشود ، دام بازچين * كآن جا ، هميشه باد به دست است دام را
در بزم دور يكدو قدح دركش و برو * يعنى طمع مدار وصال دوام را
اى دل شباب رفت و نچيدى گلى ز عيش * پيرانهسر مكن هنرى ننگ و نام را
در عيش نقد كوش كه چون آبخور نماند * آدم بهشت روضهى دارالسّلام را
ما را بر آستان تو بس حقّ خدمت است * اى خواجه بازبين به ترحّم غلام را
حافظ مريد جام مى است ، اى صبا برو * وز بنده بندگى برسان شيخ جام را