سرم ز دست بشد چشم از انتظار بسوخت * در آرزوى سر و چشم مجلس آرايى
اميد هست كه منشور عشقبازى من * از آن كمانچه ابرو رسد به طغرايى
مرا كه از رخ او ماه در شبستانست * كجا بود بفروغ ستاره پروايى
مكدرست دل ، آتش بخرقه خواهم زد * بيا ببين ، كه كرا « 1 » مىكند تماشايى
بروز واقعه تابوت ما ز سرو كنيد * كه مردهايم ز داغ بلندبالائى
در آن مقام كه خوبان بغمزه تيغ زنند * عجب مكن ز سرى كاو فتاده در پايى
فراق و وصل چه باشد رضاى دوست طلب * كه حيف باشد ازو غير او تمنايى
ز شوق سر بدر آرند ماهيان از آب « 2 » * اگر سفينهء حافظ رسد به دريايى
[ 492 سلامى چو بوى خوش آشنايى ]
96 شماره مسلسل 707
سلامى چو بوى خوش آشنايى * بدان مردم ديدهء روشنايى
درودى چو نور دل پارسايان * بدان شمع خلوتگهء پارسايى
نمىبينم از همدمان هيچ برجا * دلم خون شد از غصه ساقى كجايى
ز كوى مغان رو مگردان كه انجا * فروشند مفتاح مشكلگشايى
عروس جهان گرچه در حد حسنست * ز حد مىبرد شيوهء بىوفايى
مى صوفىافكن كجا مىفروشند * كه در تابم از دست زهد ريايى
رفيقان چنان عهد صحبت شكستند * كه گويى نبودست خود آشنايى
دل خستهء من گرش همتى هست * نخواهد ز سنگين دلان موميايى
مرا گر تو بگذارى اى نفس طامع * بسى پادشاهى كنم در گدايى
بياموزمت كيمياى سعادت * ز هم صحبت بد جدايى جدايى
مكن حافظ از جور گردون شكايت * چه دانى تو اى بنده كار خدايى
[ 493 اى پادشه خوبان داد از غم تنهايى ]
97 شماره مسلسل 708
اى پادشه خوبان داد از غم تنهايى * دل بىتو بجان آمد وقتست كه بازآيى
اى درد توام درمان در بستر بيمارى * وى ياد توام مونس در گوشهء تنهايى
هامش
( 1 ) كرا كردن يعنى ارزيدن و ارزش داشتن
( 2 ) در بعضى نسخ اين مصرع چنين است .
« گهر ز شوق برآرند ماهيان به نثار » .