چون ترا در گذر اى يار نمييارم ديد « 1 » * با كه گويم كه بگويد سخنى با يارم
ديده بخت به افسانهء او شد در خواب * كو نسيمى ز عنايت كه كند بيدارم
پاسبان حرم دل شدهام شب همهشب * تا درين پرده جز انديشهء او نگذارم
دوش مىگفت كه حافظ همه رويست و ريا * بجز از خاك درت با كه بگو در كارم
[ 325 گر دست دهد خاك كف پاى نگارم ]
21 [ 1 ] شماره مسلسل 475
گر دست دهد خاك كف پاى نگارم * بر لوح بصر خط غبارى بنگارم
پروانهء « 2 » او گر رسدم در طلب جان * چون شمع هماندم بدمى جان بسپارم
گر قلب دلم را ننهد دوست عيارى * من نقد روان در دمش از ديده شمارم
دامن مفشان از من خاكى كه پس از مرگ * زين در نتواند كه برد باد غبارم
بر بوى كنار « 3 » تو شدم غرق و اميدست * از موج سرشكم كه رساند بكنارم « 4 »
زلفين سياه تو بدلدارى عشاق * دادند قرارى و ببردند قرارم
امروز مكش سر ز وفاى من و انديش * زان شب كه من از غم بدعا دست برآرم
اى باد از آن باده نسيمى به من آور * كان بوى شفا مىدهد از رنج خمارم
با وصف سر زلف تو مىشد سخن من * پيوسته از آن همنفس مشك تتارم
حافظ لب لعلش چو مرا جان عزيزست * عمرى بود آن لحظه كه جان را بلب آرم
[ 330 تو همچو صبحى و من شمع خلوت سحرم ]
22 شماره مسلسل 476
تو همچو صبحى و من شمع خلوت سحرم * تبسمى كن و جان بين كه چون همىسپرم
چنين كه در دل من داغ زلف سركش تست * بنفشه زار شود تربتم چو درگذرم
هامش
( 1 ) اين مصرع در سودى چنين است : چون منش در گذر باد نمىيارم ديد
( 2 ) جواز ، فرمان و حكم
( 3 ) بغل و آغوش
( 4 ) كناره يعنى ساحل و كرانه
[ 1 ] پاورقى غزل 21 - خلخالى بيت دهم را از حافظ مىداند و در سودى نيز هست كه آنجا هم ما قبل مقطع آمده است .