تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مناقب العارفين ( فارسى ) — صفحة 606

مساهمون:

ص٦٠٦
او را روسى « 1 » ديذم ژوليذه حال نشسته و از عالم پاك شما ديذه بسته ؛ همانا كه خذاوندگار تبسّم فرموذه « 2 » هيچ نگفت و چون شيخ سنان الدين باز به آقشهر تشريف داذ سيدى محمود را بر سر چهار سوئى خفته ديذ ؛ بانگى برزذ كه يا شيخ سنان الدين « 3 » ! اگر چنانك در زمان آن چنان سلطان رؤساى احرار « 5 » روسى باشيم هم شكرانه بر جان ماست « 4 » ؛ شيخ سنان الدين سيدى محمود « 6 » را بوسها داذه دلداريها فرموذ ؛ چون باز كرّة اخرى به حضرت خذاوندگار رسيذ فرموذ كه در عالم روشن دلان بسيارند در آن ممان و اين بيتها را گفت :

شعر ( هزج )

اگر زنده است آن مجنون بيا گو * ز من مجنونى نادر بياموز و گر خواهى كه تو ديوانه گردى * مثالِ نقشِ من بر جامه بر دوز

شعر ( طويل )

لكلّ جنون بعد حين إفاقه * فما لك يا مجنون لست تفيق
شيخ سنان الدين گفت : از گرمى « 14 » هيبت گفتار خذاوندگار چنان شورى در من سارى شذ كه ديوانه‌وار بىسروپا بيرون آمذه راه كوهستانها گرفته تا سالى به خوذ نيامذم و وقتى كه با خوذ « 16 » آمذم بحقّ او كه بيخوذ بوذم و هنوز در آن بيخوذى مىروم « 17 »
هامش
( 1 ) روسىZK: روشى ( 3 )B( 2 ) فرموذهK: فرمودBكردهZ( 3 ) [ سطر 3 - 4 ] باز . . . سنان الدينhZBK: -Z( 5 ) احرارhZBK: -K( 4 ) ماستB: استZK( 6 ) محمودK: -ZK( 14 ) كرمىZKهيبتK( 16 ) با خوذZB: به خودK( 17 ) مىرومBK: + الحكايةZ