25 [ روزه يكسو شد و عيد آمد و دلها برخاست ]
1 روزه يكسو شد و عيد آمد و دلها برخاست * مى ز خُمخانه به جوش آمد و مىبايد خواست
2 توبهء زهدفروشان گرانجان بگذشت * وقت شادى و طرب كردن رندان بر جاست
3 چه ملامت بود آن را كه چنين باده خورد * اين نه عيب است برِ عاشق رند و نه خطاست
4 بادهنوشى كه درو روى و ريايى نبود * بهتر از زهدفروشى كه درو روى و رياست
5 ما نه مردان رياييم و حريفان نفاق * آنكه او عالِم سرّست برين حال ، خداست
6 فرض ايزد بگذاريم و به كس بد نكنيم * و آنچه گويند روا نيست نگوييم رواست
7 چه شود گر من و تو چند قدح باده خوريم * باده از خون رزان است نه از خون شماست
8 اين چه عيبست كز آن عيب خلل خواهد بود * ور بود نيز چه شد مردم بىعيب كجاست
9 « حافظ » از عشق خط و خال تو سرگردانست * همچو پرگار ولى نقطهء دل پابرجاست