17 [ خمى كه ابروى شوخ تو در كمان انداخت ]
1 خمى كه ابروى شوخ تو در كمان انداخت * به قصد جان من زار ناتوان انداخت
2 نبود نقش دو عالم كه رنگ الفت بود * زمانه طرح محبت نه اين زمان انداخت
3 به يك كرشمه كه نرگس به خودفروشى كرد * فريب چشم تو صد فتنه در جهان انداخت
4 شراب خورده و خوى كرده كى شدى به چمن * كه آبروى تو آتش ، در ارغوان انداخت
5 بنفشه طرهء مفتول خود گره مىزد * صبا حكايت زلف تو در ميان انداخت
6 ز شرمِ آنكه به روى تو نسبتش كردند * سمن به دست صبا خاك در دهان انداخت
7 من از وَرَع مى و مطرب نديدمى زين پيش * هواى مغبچگانم درين و آن انداخت
8 كنون به آب مى لعل ، خرقهء مىشويم * نصيبهء ازل از خود نمىتوان انداخت
9 مگر گشايش حافظ درين خرابى بود * كه بخششِ ازلش در مىِ مغان انداخت
10 جهان به كام من اكنون شود كه دور زمان * مرا به بندگى خواجهء جهان انداخت