55 [ ز گريه مردم چشمم نشسته در خون است ]
1 ز گريه مردم چشمم نشسته در خون است * ببين كه در طلبت حال مردمان چون است
2 به ياد لعل تو و چشم مست ميگونت * ز جام غم مىِ لعلى كه مىخورم خون است
3 ز مشرق سرِ كوى آفتاب طلعت تو * اگر طلوع كند طالعم همايون است
4 حكايت لب شيرين كلام فرهادست * شكنج طرّهء ليلى مقام مجنون است
5 دلم بجو كه قدت همچو سرو ، دلجوى است * سخن بگو كه كلامت لطيف و موزون است
6 ز دُورِ باده به جان راحتى رسان ساقى * كه رنج خاطرم از جورِ دور گردون است
7 از آن دمى كه ز چنگم برفت رودِ عزيز * كنار دامن من همچو رود جيحون است
8 چگونه شاد شود اندرون غمگينم * به اختيار كه از اختيار بيرون است
9 ز بيخودى طلب يار مىكند حافظ * چو مفلسى كه طلبكار گنج قارون است