357
« حاشا » كه من به موسم گل « ترك مىكنم » ( 1 ) * من لاف عقل مىزنم اين كار كى كنم
خاك مرا چو در ازل از مى سرشتهاند * با مدعى بگو كه چرا ترك وى كنم
مطرب كجاست تا همه محصول زهد و علم * در كار « بانگ بربط » و « آواز نى » كنم
از قيل و قال مدرسه حالى دلم گرفت * يكچند نيز خدمت معشوق و مى كنم
كى بود در زمانه وفا ؟ جام مى بيار : * تا من حكايت جم و كاووس كى كنم
از نامهء سياه نترسم كه روز حشر * با فيض لطف او ، صد ازين نامه ، طى كنم
كو پيك صبح تا گلههاى شب فراق : * با آن خجسته طلعت فرخنده پى كنم ( 2 )
اين جان عاريت كه به حافظ سپرد دوست * روزى رخش ببينم و تسليم وى كنم ( 3 ) .