340
گر دست رسد در سر زلفين تو بازم * چون گوى چه سرها كه به چوگان تو بازم
زلف تو مرا عمر درازست ولى نيست : * در دست سرِ موئى از آن عمر درازم
پروانهء راحت بده اى دوست كه امشب ( 1 ) * از آتش دل پيش تو چون شمع ، گدازم
آن دم كه به يك خنده دهم جان چو صراحى * مستان تو خواهم كه گزارند نمازم
چون نيست نماز من آلوده نمازى ( 2 ) * در ميكده زان كم نشود سوز و نيازم ( 3 )
در مسجد و ميخانه خيالت اگر آيد * محراب و كمانچه ز دو ابروى تو سازم
گر خلوت ما را شبى از رُخ به فروزى * چون صبح بر آفاق جهان سر به فرازم
محمود بود عاقبت كار درين راه * كر سر برود در سر سوداى ايازم ( 4 )
حافظ غم دل با كه بگويم كه درين دور * جز جام نشايد كه بود محرم رازم ( 5 ) .
حافظ ق غ : بده اى شمع كه امشب .
. . . نمازى ( با ياء نسبت ) در اين مصراع . . . يعنى پاك و طاهر . . .
ص 539 مقالات حافظ .
حافظ ق غ : سوزوگدازم . - كلمهء « گداز » در دو بيت بالاتر « يكبار