8
ساقيا برخيز و در ده جام را ( 1 ) * خاك بر سر كن غم ايّام را
ساغر مى بر كفم نه تا ز سر ( 2 ) * بركشم اين دلق ازرقفام را
گرچه بدناميست نزد عاقلان * ما نمىخواهيم ننگ و نام را
باده در ده چند ازين باد غرور * خاك بر سر نفس نافرجام را
دود آه سينهء نالان من * سوخت اين افسردگان خام را
محرم راز دل شيداى خود * كس نمىبينم ز خاص و عام را
با دلارامى مرا خاطر خوشست * كز دلم يكباره برد آرام را
ننگرد ديگر به سرو اندر چمن * هر كه ديد آن سرو سيماندام را
صبر كن حافظ به سختى روز و شب * عاقبت روزى بيابى كام را .