7
صوفى بيا كه آينه صافيست جام را * تا بنگرى صفاى مى لعلفام را
راز درون پرده ز رندان مست پرس * كاين حال نيست زاهد عالىمقام را
عنقا شكار كس نشود دام بازچين * كانجا ، هميشه باد به دست است دام را
در بزم دور ، يكدو قدح دركش و برو * يعنى طمع مدار وصال مدام ( 1 ) را
اى دل شباب رفت و نچيدى گلى ز عيش * پيرانهسر بكن هنرى ننگ و نام را ( 2 )
در عيش نقد كوش كه چون آبخور نماند * آدم بهشت روضهء دارالسّلام را
ما را بر آستان تو ، بس حق خدمت است * اى خواجه بازبين به ترحّم غلام را
حافظ مُريد جام مى است اى صبا برو * وز بنده بندگى برسان شيخ جام را ( 3 )