[ شرح ] غزل 257
بيت 1 : روى بنما : نقاب از چهره بردار مرا گو كه ز جان دل برگير : به من بگو تا جانم را فدايت كنم . شمع : در اين مصراع منظور ، « معشوق » است و مراد از « پروانه » عاشق .
اى محبوب زيبا ! نقاب از چهره بردار و بگذار در برابر شمع جمالت ، آتش در خرمن پروانهى وجودم بيفتد و هستىام را بر باد دهد .
بيت 2 : در لب تشنهى ما بين . . . : لبان تشنهام را بنگر ، از دادن جرعه آبى به من مضايقه مكن و بر جنازهى شهيد عشقت عبور كن و او را از روى خاك بردار .
بيت 3 : سيم و زر : نقره و طلا ، رخسار زرد معشوق به زر و اشك چشمش به نقره تشبيه شده است . - عاشق تهىدست را به علت نداشتن طلا و نقره ( ثروت ) از خود مران . اشك گهربارى را كه او در غم عشقت مىريزد ، نقره فرض كن و چهرهى نزار او را كه در اثر فراق تو و غم عشقت زرد شده است ، طلا انگار .
بيت 4 : چنگ : نوعى ساز 46 سيمه كه با انگشت مىنوازند . عود : به ايهام ، چوب خوشبويى كه در آتش مىگذارند تا در فضا بوى خوش بپراكند . مجمر : آتشدان ، عود سوز چنگ را بنواز و ترانههاى خوش بخوان . اگر عود در مجلس نيست ، مانعى ندارد ، عشق آتشين مرا آتش ، بدنم را آتشدان ( مجمر ) و دلم را عود تصور كن .
بيت 5 : سماع : رقص و پايكوبى درويشان ز سر خرقه برانداز . . . « * » : خرقهات را از تن بيرون كن و به رقص و دست افشانى مشغول شو . خرقهى ما در سر گير : دلق زهد ريايى ما را به سر كن - خرقهات را از تن بيرون كن و به پايكوبى بپرداز ، اگر مرد اين كار نيستى ، برو در گوشهاى بنشين و خرقهى زهد ريايى ما را به سرت بكش !
بيت 6 : صوف بركش : خرقهى پشمينه را از سر بيرون بكش . بادهى صافى دركش :
شراب ناب بنوش سيم درباز . . . : پول خرج كن و با تقديم جواهرات ، دلبر سيمين برى را در آغوش بگير . بيت 8 : دمى با ما باش : لحظهاى پيش ما بمان جوى : نهر آب طرب جوى : شادى كن و شراب بنوش ( جوى و جوى « جناس » )
بيت 9 : رفته گير از برم . . . : تصور كن از كنارم رفتهاى و در هجرانت چهرهام مانند طلا زرد شده و لبم خشك از عطش ديدار و از سيلاب سرشك در آب غوطهورم .
بيت 10 : حافظ آراسته كن . . . : به واعظ شهر بگو ، مجلس بزم مرا ببيند و منبر خطابهاش را ترك كند و بيايد در محفل ما به عشرت بنشيند !
هامش
* « خرقه » چون جلو بسته است ، آن را از سر بيرون مىآوردهاند .