غزل 8 [ ساقيا برخيز و در ده جام را ]
1 ساقيا برخيز و در ده جام را * خاك بر سر كن غم ايام را
2 ساغر مى بر كفم نه تا ز بر * بركشم اين دلق ارزقفام را
3 گرچه بدنامى است نزد عاقلان * ما نمىخواهيم ننگ و نام را
4 باده در ده چند از اين باد غرور * خاك بر سر نفس نافرجام را
5 دود آه سينهى نالان من * سوخت اين افسردگان خام را
6 محرم راز دل شيداى خود * كس نمىبينم ز خاص و عام را
7 با دلارامى مرا خاطر خوش است * كز دلم يكباره برد آرام را
8 ننگرد ديگر به سرو اندر چمن * هر كه ديد آن سرو سيماندام را
9 صبر كن حافظ به سختى روز و شب * عاقبت روزى بيابى كام را