ارتباطات فروروند و اگر گاهى نيز قصد نزديكى به خواجه را داشتند ، به فوريت دريافتند كه ادبيات آنها از هم جداست . معناى كلام عشق و شورانگيزى ، بين نسل جوان و مراد عشقشان ، دستنيافتنى مىنمود . آنها حافظ را دوست داشتند ، اما كلامش را درنمىيافتند .
نگارنده سالها منتظر ماند تا فرزانهاى قدم پيش گذارد و اسباب آشنايى قلندر شعر را با نسل نو فراهم آورد و چون عمر را گذران ديد ، لاجرم آستين بالا زد و بيش از ده سال از زندگى را به مطالعه و تحقيق ديوانهاى مختلف حافظ و آراى حافظشناسان و حافظپژوهان صرف كرد .
هر چه خواند ، كتاب ديگرى يافت و به دنبال يك مقاله ، دهها مقاله در جوانب آن ديد و از هريك توشهاى برگرفت .
بسيار اتفاق افتاد كه در اين سالها خود را ناتوان حس كرد . بگذاريد اعتراف كند ، چندين بار خواست از پوييدن ادامهى راه انصراف دهد . چرا كه خردك كوچكى را با بضاعت مزجات شايستهى چنين كار سترگى نمىديد .
مىخواست به قلمروى وارد شود كه ميليونها چشم عاشق ، زواياى آن را كاويده بودند و فروتنانه سر بر پذيرفت آستان دوست نهاده بودند .
پذيرفت كه حافظ ، شخص نيست . فقط يك شاعر و اديب نيست ، بلكه « او » يك جريان سيال زندگانى است . حافظ يك فرهنگ است ؛ يك هنرمند است ؛ نقش آفرين صدها نقش است . تصويرسازى است كه زيباترين تصويرها را در دل خوانندهاش ترسيم مىكند ، وقتى كه مىگويد :
گرچه گردآلود فقرم شرم باد از همتم * گر به آب چشمهى خورشيد دامن تر كنم
كدام خوانندهاى است كه فاصلهى چشمه و خورشيد را عارفانه طى نكند و مست زيبايى آن نشود ؟
حافظ رابطى است ميان انسان و خداى او به زيباترين وجه ممكن ، رابطه را قوام مىبخشد . او زبان قرآن و ايرانيان را در هم مىآميزد و آيههاى عشق ، محبت و دلدادگى را با زبان پارسى بازگو مىكند .
حافظ ، عشق زمينى و آسمانى را مىستايد . گاه آنها را در كنار هم مىگذارد و گاه تركيبى بديع و شاعران از آن به وجود مىآورد . گاه آن قدر پررمزوراز سخن مىگويد كه آدمى جز تسليم و زانو زدن در بارگاه كلامش چارهاى نمىبيند و گاه آن قدر ساده سخن مىگويد كه خواننده ، سادگى را باور نمىكند !
اين كتاب مدعى هيچ اعدايى نيست ؛ نه غم نان داشتهام و نه سوداى نام . گذر ايام عمر ، آرزوى هر دو را از دلم بيرون برد .
اگر در ابتداى مقدمه از دل شير و پيكر آهنين سخن گفتم ، دلم گرم است به كهولت