فرمود كه : حبيبم رسول خدا صلى الله عليه و آله مرا چنين خبر داده است .
حباب گفت كه : دست دراز كن كه من شهادت مىدهم به وحدانيّت خدا ، و به رسالت محمد صلى الله عليه و آله . و شهادت مىدهم كه تو كه علىّ بن ابى طالبى وصىّ آن حضرتى .
حضرت فرمود كه : در كجا مىباشى ؟
گفت : در اين دير مىباشم .
فرمود كه : بعد از اين در اينجا مباش ، و ليكن در اينجا مسجدى بنا كن ، و به اسم بنا كنندهاش نام كن آن را .
پس بنا كرد آن را مردى كه نامش براثا بود ؛ پس مسجد را براثا نام كرد .
و اميرالمؤمنين عليه السلام از راهب پرسيد كه : از كجا آب مىخورى ؟
گفت : از دجله .
فرمود كه : چرا در اينجا چشمهاى يا چاهى نمىكنى ؟
گفت : يا اميرالمؤمنين هر چاهى كه كنديم آبش شور بود .
حضرت جايى را نشان داد و فرمود كه اينجا چاهى بكن .
چون كندند ، سنگ بزرگى ظاهر شد كه نتوانستند كندن .
پس حضرت آن سنگ را كند ، و از زيرش چشمهاى ظاهر شد از عسل شيرينتر و از كره لذيذتر .
پس فرمود كه : اى حباب از اين چشمه آب بخور . اى حباب زود باشد كه در پهلوى مسجد تو شهرى بنا شود كه جبّاران بسيار در آن باشند ، و بلا و فتنه در آن عظيم باشد ؛ حتّى آنكه در هر شب جمعه هفتاد هزار فرج را بهحرام جماع كنند « 1 » - و مراد از آن شهر بغداد نو است - .
و ابن شهرآشوب - عليه الرحمه - روايت كرده است كه چون حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام داخل مسجد براثا شد در آنجا درخت عوسجى بود و خار بسيار داشت ، پس شمشير خود را كشيد و خارها را از آن درخت دور كرد ، و فرمود كه : در
هامش
( 1 ) - اليقين لابن طاووس : 421 - 422 ، بحارالانوار : 102 / 26 ح 1 . .