باز برگشتم ، و در آخر شب غسل كردم و رفتم ، و چون به در حاير رسيدم باز آن شخص بيرون آمد و گفت : در اين وقت به قبر نمىتوانى رسيد .
گفتم چرا نتوانم رسيد به سوى قبر فرزند رسول خدا ، و بهترين جوانان اهل بهشت ؛ و از كوفه به اينجا آمدهام ، و شب جمعه است و مىترسم كه صبح شود و لشكر بنى اميّه مرا بكشند ؟ !
گفت : برگرد كه نمىتوانى رسيد .
گفتم : چرا نمىتوانم رسيد ؟
گفت : حضرت موسى بن عمران از پروردگار خود رخصت طلبيده است كه به زيارت قبر حسين عليه السلام بيايد ، و حق تعالى او را رخصت داده است ، و با هفتاد هزار ملك به زيارت آن حضرت آمده است اول شب ، و تا صبح اينجا خواهند بود ؛ و چون به آسمان روند بيا .
پرسيدم كه : تو كيستى ؟
گفت : من از آن ملائكهام كه مأمور شدهام از جانب خدا به حراست قبر امام حسين ، و طلب آمرزش از براى زيارت كنندگان آن حضرت مىكنم .
پس برگشتم و به كنار فرات آمدم ، و چون صبح طالع شد غسل كردم و آمدم و داخل حاير شدم و كسى را نديدم ، پس نماز صبح را نزد آن حضرت كردم ، و به كوفه برگشتم « 1 » .
و شيخ محمد بن المشهدى از سليمان بن مهران اعمش روايت كرده است كه گفت : من در كوفه بودم و همسايهاى داشتم كه با او بسيار مىنشستم و صحبت مىداشتم ، در شب جمعه نزد او بودم گفتم چه مىگويى كه برويم به زيارت حضرت امام حسين عليه السلام ؟
گفت : بدعت است ، و هر بدعت گمراهى است ، و هر گمراهى در آتش است .
من از پيش او خشمناك برخاستم ، و با خود گفتم كه چون سحر شود به نزد او
هامش
( 1 ) - كامل الزيارات : 111 ب 38 ح 2 وص 113 ، اقبال الاعمال : 3 / 64 ، بحارالانوار : 101 / 57 ح 25 وص 59 - 60 ح 29 - 31 ، موسوعة زيارات المعصومين عليهم السلام : 3 / 215 ش 1079 . .