گويم سخنى زحشر چون برق زميغ * بشنو كه ندارم از تو اين نكته دريغ
اين جان و تنت كه هست شمشير و غلاف * آن روز بود غلافش از جوهر تيغ
جهانبين من گرچه رفت از نهاد * جهانآفرين بين من كم مباد
جهانبين اگر شد جهانبان بجااست * جهان را جهانبان نه غير از خداست