جان نائب حق است و بدن . . . . * دل عرش ويست و صدر كرسى ميدان
روحش فلك و حواسش انجم در وى * اسرار و معانى چو سروش يزدان
زاهد ز بهشت خان و مان مىسازد * عابد به عمل بدان جهان مىنازد
عارف بعمارت درون مىنازد * عاشق زبراى دوست جان مىبازد
از فرقت دوست ديدهايم . . . . * هر چند نديدمش غمم افزون شد
از بس كه فشاندم آتش از ديده برون * اجزاى وجودم بتمامى خون شد
گر ديد دل از جفاى خصمان مجروح * ليك زجراحات شد . . . .
چندان بگداخت تن زمحنت كاخر * گرديد زديدها نهان همچون روح
آنان كه ره دوست گزيدند همه * در كوى شهادت آرميدند همه
در معركه دو كون فتح از عشق است * هر چند سپاه او شهيدند همه
حق جان جهان است و جهان جمله بدن * اصناف ملائكه حواس اين تن
افلاك و عناصر و مواليد اعضاء * توحيد همين هست دگرها همه فن