خاموش شود .
و درياها نزديك است كه بشكافند و در هم فرو ريزند و هيچ قطرهاى از دريا نيست ، مگر اين كه فرشته موظّفى دارد كه وقتى آن فرشته صداى درياها را مىشنود ، تلاطم آن را با بالهاى خود خاموش مىكند ، و از نگرانى براى دنيا و هر چه در آن است و هر كه در زمين است ، آبها را ، مهار مىسازد . و فرشتگانْ همواره نگران مىمانند و براى گريه فاطمه عليها السلام مىگريند و خداوند را مىخوانند و به درگاه او مىنالند و عرشيان و پيرامونيان عرش مىنالند و صداى عدّهاى از فرشتگان ، به تقديس خدا بلند مىشود ، از نگرانى براى اهل زمين ، و اگر صدايى از آنان بر زمين برسد ، اهل زمين از هوش مىروند و كوهها متلاشى مىشوند و زمين براى ساكنانش به حركت در مىآيد » .
گفتم : فدايت گردم ! اين ، امرى بس بزرگ است .
فرمود : « چيز ديگرى غير از آن هست كه نشنيدهاى و آن ، بزرگتر است » .
آن گاه به من فرمود : « اى ابو بصير ! آيا دوست ندارى كه به فاطمه عليها السلام كمك كنى ؟ » .
وقتى امام عليه السلام از فاطمه عليها السلام سخن گفت ، من چنان گريستم كه توان سخن گفتن نداشتم و گريه از حرف زدن ، ناتوانم كرد .
آن گاه امام عليه السلام برخاست و به نمازخانه رفت و دعا مىكرد . از محضرش با همان حال ، بيرون آمدم . نه غذايى خوردم و نه خوابم برد . صبح كردم ، در حالى كه روزهدار و بيمناك بودم تا خدمت امام عليه السلام رسيدم . وقتى ديدم كه ايشان آرام شده ، آرام گرفتم و خدا را ستودم كه عذابى بر من فرود نيامد . « 1 »
هامش
( 1 ) كُنتُ عِندَ أبي عَبدِ اللَّهِ عليه السلام احَدِّثُهُ . . . ثُمَّ بَكى وقالَ : يا أبا بَصيرٍ ! إذا نَظَرتُ إلى وُلدِ الحُسَينِ عليه السلام أتاني ما لا أملِكُهُ بِما أتى إلى أبيهِم وإلَيهِم . يا أبا بَصيرٍ ! إنَّ فاطِمَةَ عليها السلام لَتَبكيهِ وتَشهَقُ ، فَتَزفِرُ جَهَنَّمُ زَفرَةً ، لَولا أنَّ الخَزَنَةَ يَسمَعونَ بُكاءَها ، وقَدِ استَعَدّوا لِذلِكَ مَخافَةَ أن يَخرُجَ مِنها عُنُقٌ أو يَشرُدَ دُخانُها ، فَيُحرِقَ أهلَ الأَرضِ ، فَيَكبَحونَها ما دامَت باكِيَةً ، ويَزجُرونَها ويوثِقونَ مِن أبوابِها مَخافَةً عَلى أهلِ الأَرضِ ، فَلا تَسكُنُ -