7 / 17 رؤياى سَكينه عليها السلام
661 . الملهوف - به نقل از سَكينه - : روز چهارم اقامتمان [ در شام ] ، در عالم رؤيا ديدم كه . . . زنى سوار بر هودج است و دستش را بر سرش نهاده است . از [ نامِ ] او جويا شدم . به من گفتند : فاطمه دختر محمّد ، مادر پدرت است .
گفتم : به خدا سوگند ، به سوى او مىروم و آنچه را كه با ما كردهاند ، به او خواهم گفت .
بلافاصله ، به سوى او دويدم تا به او رسيدم و پيشِ رويش ايستادم و مىگريستم و مىگفتم : اى مادر ! به خدا سوگند ، حقّ ما را انكار كردند . اى مادر ! به خدا سوگند ، جمع ما را پراكنده كردند . اى مادر ! به خدا سوگند ، حريم ما را ناديده گرفتند و حلال شمردند . اى مادر ! به خدا سوگند ، پدرمان حسين را كُشتند .
او به من گفت : « بس كن ، اى سَكينه ! دلم را پاره كردى و جگرم را سوزاندى . اين ، پيراهن پدرت حسين است كه آن را از خود ، دور نمىكنم تا با آن ، خدا را ديدار كنم ! » . « 1 »
هامش
( 1 )
لَمّا كانَ فِي اليَومِ الرّابِعِ مِن مُقامِنا ، رَأَيتُ فِي المَنامِ . . . ورَأَيتُ امرَأَةً راكِبَةً في هَودَجٍ ويَدُها مَوضوعَةٌ عَلى رَأسِها ، فَسَأَلتُ عَنها ، فَقيلَ لي : فاطِمَةُ بِنتُ مُحَمَّدٍ أمُّ أبيكِ .
فَقُلتُ : وَاللَّهِ لَأَنطَلِقَنَّ إلَيها ولَاخبِرَنَّها ما صُنِعَ بِنا . فَسَعَيتُ مُبادِرَةً نَحوَها حَتّى لَحِقتُ بِها ووَقَفتُ بَينَ يَدَيها أبكي وأقولُ :
يا امَّتاه جَحَدوا وَاللَّهِ حَقَّنا ، يا امَّتاه بَدَّدوا وَاللَّهِ شَملَنا ، يا امَّتاه استَباحوا وَاللَّهِ حَريمَنا ، يا امَّتاه قَتَلوا وَاللَّهِ الحُسَينَ أبانا .
فَقالَت لي : كُفّي صَوتَكِ يا سُكَينَةُ ! فَقَد قَطَّعتِ نِياطَ قَلبي ، وأقرَحتِ كَبِدي ، هذا قَميصُ أبيكِ الحُسَينِ لا يُفارِقُني حَتّى ألقَى اللَّهَ بِهِ 664
( الملهوف : ص 220 ، مثير الأحزان : ص 104 ) .