چون از او نوميد شد ، دست به گردن او آويخت و ميان دو ديدهاش را بوسيد و گفت : تو را كه كشته مىشوى ، به خدا مىسپارم . از پيامبر خدا صلى اللَّه عليه و آله شنيدم كه مىفرمود : « خدا ، دنيا را براى شما نخواسته است » . « 1 »
6 / 11 عمر بن على بن ابى طالب « 2 »
205 . الملهوف - به نقل از محمّد بن عمر - : از پدرم عمر بن على بن ابى طالب شنيدم كه براى دايىهايم ، خاندان عقيل ، صحبت مىكرد و مىگفت : چون برادرم حسين ، از بيعت با يزيد در مدينه سر باز زد ، نزد او رفتم و او را تنها يافتم . به وى گفتم : جانم فدايت ، اى ابا عبد اللَّه ! برادرت حسن ، از پدرت برايم چنين نقل كرد . [ در اين هنگام ] گريه و اشك ، امانم ندادند و صداى هق هق گريهام بلند شد .
حسين ، مرا در آغوش گرفت و فرمود : « برايت نقل كرد كه من كشته مىشوم ؟ » .
گفتم : حاشا كه چنين بگويد ، اى پسر پيامبر خدا !
فرمود : « تو را به جان پدرت سوگند مىدهم ، آيا از كشته شدن من خبر داد ؟ » .
گفتم : آرى . پس چرا دست نمىدهى و بيعت نمىكنى ؟
فرمود : « پدرم خبر داد كه پيامبر خدا صلى اللَّه عليه و آله او را از كشته شدن او و من ، باخبر ساخت و اين كه قبر من نزديك قبر او خواهد بود . آيا گمان مىبرى كه چيزى را مىدانى كه من
هامش
( 1 )
لَمّا تَوَجَّهَ الحُسَينُ بنُ عَلِيٍّ عليه السلام [ إلَى ] العِراقِ ، قيل لِابنِ عُمَرَ : إنَّ أخاكَ الحُسَينَ عليه السلام قَد تَوَجَّهَ إلَى العِراقِ ، فَأَتاهُ فَناشَدَهُ اللَّهَ ، فَقالَ : إنَّ أهلَ العِراقِ قَومٌ مَناكيرُ ، وقَد قَتَلوا أباكَ ، وضَرَبوا أخاكَ ، وفَعَلوا وفَعَلوا !
فَلَمّا أيِسَ مِنهُ ، عانَقَهُ وقَبَّلَ بَينَ عَينَيهِ ، وقالَ : أستَودِعُكَ اللَّهَ مِن قَتيلٍ ! سَمِعتُ رَسولَ اللَّهِ صلى اللَّه عليه و آله يَقولُ : إنَّ اللَّهَ عزّوجلّ أبى لَكُمُ الدُّنيا 206
( تاريخ دمشق : ج 14 ص 201 ح 3541 ) .
( 2 ) ر . ك : ص 216 ( بخش سوم / فصل دوم / پيشنهاد عمر بن على بن ابى طالب به امام عليه السلام ) .