3 / 2 رؤياى امير مؤمنان عليه السلام در كربلا
55 . كمال الدين - به نقل از ابن عبّاس - : در حركت به سوى صفّين ، من همراه امير مؤمنان عليه السلام بودم . هنگامى كه در نينوا در [ كناره ] رود فرات فرود آمد ، با صداى بلند فرمود : « اى ابن عبّاس ! آيا اين جا را مىشناسى ؟ » .
گفتم : اى امير مؤمنان ! آن را نمىشناسم .
فرمود : « اگر آن را مانند من مىشناختى ، از آن نمىگذشتى ، جز اين كه مانند من گريه مىكردى » .
سپس امام عليه السلام مدّتى طولانى گريه كرد تا محاسنش خيس شد و قطرههاى اشك بر سينهاش چكيد و ما با او گريستيم و او مىفرمود : « آه ، آه ! خاندان ابو سفيان ، از [ جان ] من چه مىخواهند ؟ ! خاندان حرب ، حزب شيطان و همدستان كفر ، از [ جان ] من چه مىخواهند ؟ ! اى ابا عبد اللَّه ! صبر داشته باش كه پدرت از آنها همان ديده كه تو از آنها خواهى ديد » .
آن گاه آبى خواست و براى نماز ، وضو گرفت و بسيار نماز خواند و مانند سخن اوّلش را ، تكرار كرد ، جز آن كه پس از تمام شدن نمازش ، به خواب سبُكى رفت و سپس بيدار شد و فرمود : « ابن عبّاس ! » .
گفتم : بله ! من اين جا هستم .
فرمود : « آيا آنچه را هماكنون در خواب ديدم ، به تو نگويم ؟ » .
گفتم : خوش بخوابى و خوابت خير باشد ، اى امير مؤمنان !
فرمود : « گويى مردانى سپيد ديدم كه از آسمان فرود آمدند و پرچمهاى سفيدى همراه داشتند و شمشيرهاى سپيد و درخشان خود را از گردن ، آويخته بودند و گرد اين زمين ، خط كشيدند و سپس ديدم كه شاخههاى اين درختان خرما بر زمين خورد و از آنها خون تازه ، جارى بود و گويا فرزند نونهال و جگرگوشهام حسين ، در ميان