3 . در داستانى كه شيخ طوسى درباره تخريب قبر امام حسين ( ع ) [ در دوره متوكل ] نقل كرده ، آمده است :
به سمت قوم خود ، بنىغاضره ، رفتم . زمانى كه به قنطره كوفه رسيدم ، ده خوك به من حمله كردند . خداوند مرا به واسطه مردى از بنىاسد كه او را مىشناختم و خوكها را از نزد من راند ، يارى داد . پس به مسير خود ادامه دادم . اما وقتى به شاهى رسيدم ، راه را گم كردم . پيرزنى را ديدم كه از من پرسيد : « اى شيخ ! كجا را مىخواهى » ؟ گفتم : « غاضريه را » . گفت : « از ميان اين وادى ( دره ) حركت كن ؛ به انتهاى آن كه رسيدى ، راه برايت مشخص مىشود » . « 1 »
4 . زمانى كه شريك بن عبدالله قضاوت كوفه را بر عهده داشت ، براى ديدار خيزران از كوفه بيرون رفت و به شاهى رسيد . خيزران در آمدن نزد او تعلل ورزيد . شريك سه روز در انتظار وى آنجا ماند ؛ پس خيزران اين ابيات را سرود : « 2 »
فإن كان الذي قد قلت حقاً * بأن قد أكرهوك على القضاء
فما لك موضعاً في كل يوم * تلقي من يحج من النساء
مقيماً في قرى شاهي ثلاثاً * بلا زاد سوى كسر و ماء
هامش
( 1 ) . الامالى ، ص 322 .
( 2 ) . معجم البلدان ، ج 3 ، ص 316 .