آستانِ چنين بزرگوارى كه تمام موجودات ، خاك راه درگاه او هستند ، براى من توپ بيندازند ، ولى هر چه منع كردم قبول نكرده نوزده شليك توپ نمودند . سرهنگ و عسكر اردوى شامى هم به استقبال آمده بودند . دستهجات را از جلو ما گذراندند ، سلام نظامى داده رفتند و من با محافظ مدينه و اجزا ، راجلًا وارد شهر شديم . هر چه محافظ اصرار كرد كه سوار شوم قبول نكرده و اگر علت پا نبود تمام آن اراضى مقدسه را پياده مىآمدم . از دروازهء سور جديد وارد خيابان شدم ؛ پس از آن كه مسافت خيابان را طى نموديم ، وارد ميدانى شديم كه بارانداز بود . بعد وارد دروازه قلعه شده به طرف خانهء سيد صافى رفتيم كه غسل نموده ، از آن پس ، به زيارت آستان مبارك حضرت ختمى مآب صلى الله عليه و آله مشرف گردم . در بين راه جوانى را ديديم كه سوار اسب كرده ، جمعيت زيادى اطراف او را گرفته ، در جلو او دهل مىزدند . از سبب آن پرسيدم ، گفتند : رسم اين بلد اين است ، هر كس را كه ختنه مىكنند ، او را به اين آيين در شهر مىگردانند . بالجمله از آنجا گذشته به كوچهاى رسيديم كه در سمت يسار آن مقبرهء مالك بن سنان « 1 » بود و پنجرهء آهنين از مقبره به كوچه گذاردهاند . فاتحه خوانديم گذشتيم و پنج ساعت از روز گذشته ، وارد خانهء سيد صافى شديم . بيوتات فوقانى و تحتانى داشت و در برابر ايوان آن ، بركه و باغچه بود كه اشجار نخل غرس كرده بودند . خانهء سيد صافى خالى از صفا نبود . خودمان و اميرزادهها و خواص اصحاب در آنجا منزل كرديم . عصرى به حمام رفته ، تنظيف بدن نمده با سيد صلاحالدين مزور به سمت حرم مبارك رفته ، در درب جبرئيل ، كه در سمت شرقى مسجد واقع است ، خاضعاً خاشعاً ايستاده دعاى اذن دخول خوانده وارد مسجد شديم و به آرامى به خط مستقيم نزديك درب روضهء مباركه رفته ، زيارت خواندهايم .
فَلما وقَفْنا قَبرَ احمد لَاح من * سَناهُ ضِياءٌ أخجلَ الّمس والبَدر
وَقَفنا مَقاماً أشهد اللَّه أنَّهُ * يُذِكِّرنا مِن فرطِ هَيبته الحَشر
بعد از طواف روضه مباركه را نموده ، زيارت صديقه طاهره عليها السلام را نيز در طرف شرقى روضهء منوره خواندم و اين اشعار را به خاطر آوردم :
هامش
( 1 ) . مالك بن سنان خدرى ، پدر ابوسعيد خدرى است كه در احد شهيد شد و جنازهاش را به مدينه آوردند . قبر وىقبهاى داشته و سمهودى نيز در قرن دهم از آن ياد كرده است . نك : وفاء الوفا ، ج 3 ، ص 923 .