حملى نمىديدم » . حضرت فرمود : « از نرجس ؛ نه از غير او » .
من به طرف او دويدم و او را از پشت سر در آغوش گرفتم و بوسيدم و اثر حمل در او نديدم . آنگاه نزد حضرت عسكرى ( ع ) برگشتم و كارى را كه انجام
داده بودم ، به حضرت گفتم .
حضرت تبسم كرد و فرمود : « به هنگام دميدن سپيده صبح ، براى تو آشكار مىشود ؛ زيرا مثال او ، مثال مادر موسى ( ع ) است كه آثار حمل او آشكار نبود و هيچكس تا هنگام تولد ، اطلاع نداشت ؛ زيرا فرعون در جستوجوى حضرت موسى ( ع ) ، شكم زنان باردار را مىشكافت و فرزندم ، همانند حضرت موسى ( ع ) است » .
حكيمه مىگويد : « من بار ديگر ، نزد نرجس رفتم ؛ او را بازديد كردم و از حالش پرسيدم » . گفت : « اى بانوى من ! من هيچ اثرى از فرزند ، احساس نمىكنم » .
حكيمه مىگويد : « من تا هنگام طلوع فجر ، مواظب نرجس بودم و او پيش روى من ، خوابيده بود و حتى از پهلو به پهلو هم تكان نمىخورد ؛ تا اينكه آخر شب ، به هنگام طلوع فجر ، به ناگاه از جا پريد و با اضطراب ، از جا بلند شد . من او را در آغوش گرفتم و به سينه چسباندم و نام خدا را بر او خواندم .
حضرت عسكرى ( ع ) صدا زد : « سوره (
إِنَّا أَنْزَلْناهُ فِي لَيْلَةِ الْقَدْرِ
) را بر او بخوان » .