روزى برادرزادهام به ديدار من آمد و چشمش كه به او افتاد ، به صورتش خيره شد » .
گفتم : « آقاى من ! آيا به او تمايل پيدا كرديد ؟ من او را نزد شما مىفرستم » .
فرمود : « نه . اما از او ، تعجب كردم » .
گفتم : « چه چيز باعث شگفتى شما شد » ؟
فرمود : « بهزودى از او فرزندى متولد مىشود كه نزد خداوند ارجمند است و او ، همان كسى است كه زمين را از عدل و داد پر مىكند ؛ همانگونه كه از ظلم و ستم ، پر شده است .
گفتم : « آيا او را نزد شما بفرستم » ؟ فرمود : « در اينباره از پدرم اجازه بگير » .
حكيمه مىگويد : « لباسم را پوشيدم و به منزل حضرت هادى ( ع ) رفتم . سلام كردم و نشستم . پيش از آنكه چيزى بگويم ، حضرت فرمود : اى حكيمه ! نرجس را نزد پسرم ابومحمد بفرست » .
عرض كردم : « اى آقاى من ! براى همين كار ، نزد شما آمده بودم كه در اينباره ، از شما اجازه بگيرم » .
فرمود : « اى مباركه ! همانا خداوند متعال دوست دارد كه تو را در پاداش اين كار ، شريك كند و در اين خير ، سهمى براى تو قرار دهد » .
من بلافاصله به منزلم رفتم و او را آراستم و به حضرت عسكرى ( ع ) بخشيدم و
آن حضرت ، با او در منزل من ، با
حكيمه دختر امام جواد ( ع ) ( مدفون در حرم عسكريين ( ع ) ) ( فارسى ) — صفحة 60
مساهمون: محمدمهدى فقيه بحرالعلوم
ص٦٠