تعجب كرد ، بعد دكاندار پرسيد اين پول را از كجا آوردهاى گفت اين پول رواج اين شهر است دكاندار گفت چه مىگويى اين سكّه دقيانوس است و از دقيانوس چند صد سال گذشته است ، بشنيدن اين خبر مؤمن متحير ماند .
دكاندار گفت اگر خزينه پيدا نمودهاى بيا با هم شريك گرديم و آن را قسمت كنيم آن شخص قسم خورد ، گفت من خزينه پيدا نكردهام ، دكاندار فهميد سرّى در اين كار نهفته است به حكومت خبر داد آن شخص در موقع بردنش نزد حكومت ترسيد كه مبادا دقيانوس باشد ، امّا از علائم تغيير يافتن اعضاء حكومت تعجب نمود او را حضور پادشاه بردند ديد پادشاه دقيانوس نيست قلبش قدرى آرام شد ، بعد پادشاه از او احوال پرسيد و به او اطمينان داد كه خوف نكند و بر او هيچ ضررى نخواهد بود .
آن شخص احوال را بيان نمود ، پادشاه تعجب كرد گفت تو در اين شهر خانه و مسكن داشتى گفت بلى عيال و اولاد دارم پادشاه خود برخواست و با او بمنزلش رفتند گفت منزل من در اين جايگاه بود امّا اين منزل نيست تغيير يافته است از آن منزل پير مردى بيرون آمد از او احوالپرسى كرد گفت بلى پدر بزرگ من بنام ( تمليخا ) با چند نفر در فلان تاريخ در زمان دقيانوس از اين شهر هجرت كرده بعد از آن از آنها علامتى ظاهر نشده است ، از آن شخص پرسيدند اسم شما ( تمليخا ) است گفت بلى .
تمليخا مثل كسى كه تازه از خواب بيدار شود از چگونگى با خبر شد از رفقايش پرسيدند گفت در فلان غار هستند و فعلا منتظر من ميباشند پادشاه با اعيان و اشراف از شهر خارج شده و گفت بايد رفت و آنها را زيارت كرد در بين راه تمليخا گفت اجازه بدهيد جلوتر من بروم و آنها را از احوال با خبر سازم اجازه دادند ، تمليخا جلوتر رفت و چگونگى را براى رفقاى خود نقل نمود ، پس همه دانستند كه خداوند متعالى آنها را براى مردم علامتى قرار داده و پادشاه با اعيان و اشراف تعجب نمودند ، و آنها بعد از آن بپادشاه گفتند كه از تو توقع داريم
تفسير مخزن العرفان در علوم قرآن ( فارسى ) — صفحة 10
مساهمون: سيده نصرتبيگم امين ( بانوى اصفهان )
ص١٠