« و اينها حجّت ما بود كه به ابراهيم در برابر قومش داديم » .
مأمون گفت : خير شما تماماً از خداست اى زادهء رسولخدا ! حال بفرماييد مراد از اين گفتهء ابراهيم : « پروردگارا ، به من بنماى كه چگونه مردگان را زنده مىكنى ؟ پروردگار گفت : مگر باور ندارى ؟
ابراهيم گفت : چرا ، و لى تا دلم آرام گيرد » چه بوده ؟
امام فرمود : خداوند تبارك و تعالى به حضرت ابراهيم عليه السلام وحى فرمود كه :
« من از ميان بندگانم براى خود دوستى انتخاب كردم كه حتّى اگر از من بخواهد مردهها را زنده كنم ، اين كار را براى او خواهم كرد ، ابراهيم به دلش الهام شد كه او آن دوست و خليل است ، لذا گفت : پروردگارا ، به من بنماى كه چگونه مردگان را زنده مىكنى ؟ گفت : مگر باور ندارى ؟ گفت : چرا ، و ليكن تا دلم آرام گيرد ، يعنى نسبت به خليل بودن « خداوند فرمود : چهار پرنده برگير و آنها را نزد خود جمع و پاره پاره كن ، سپس بر هر كوه پارهاى از آنها بنه ، آنگاه بخوانشان تا شتابان سوى تو آيند ؛ و بدان كه خدا تواناى بىهمتا و داناى استواركار است » .
حضرت ابراهيم عليه السلام نيز ، يك كركس ، يك طاوس ، يك مرغابى و يك خروس گرفته ، آنها را تكّه تكّه كرد و اجزاى آنها را با هم در آميخت و سپس هر بخشى از اين اجزاء مخلوط شده را بر هر كوهى از ده كوه اطراف قرار داد و آنگاه منقار آن را به دست گرفت و آنها را با نامشان صدا زد و مقدارى دانه و آب نزد خود قرار داد ، آن اجزاء به سوى يك ديگر پرواز كردند و بدنها كامل شد و هر بدنى به سراغ گردن و سر خود رفت و به آنها پيوست ، سپس ابراهيم منقار آنها را آزاد كرد و آنها پرواز كردند و سپس فرود آمدند و از آن آب نوشيدند و از آن دانهها برگرفتند و گفتند : اى پيامبر خدا ، تو ما را زنده كردى ، خدا تو را زنده بدارد .
پرسشهاى مردم و پاسخهاى امام رضا ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 153
مساهمون: احمد قاضى زاهدى گلپايگانى
ص١٥٣