خلف بن حمّاد مىگويد : همان سال من به حج رفتم ، وقتى به منا رسيديم به امام كاظم عليه السلام پيغام دادم و به آن حضرت عرض كردم : مسألهء خيلى مشكلى براى ما پيش آمد ، اگر اجازه مىدهيد به حضور برسم و از شما بپرسم .
پيغام داد كه وقتى رفت و آمد تمام شد و خلوت شد پيش من بيا ، إن شاء اللَّه .
منتظر شدم تا شب فرا رسيد و رفت و آمد مردم در منا كم شد ، به خيمه آن حضرت رفتم ، همين كه نزديك خيمه رسيدم ، غلام سياهى را ديدم سر راه نشسته است . گفت : كيستى ؟
گفتم : يكى از حاجيانم .
پرسيد : اسمت چيست ؟
گفتم : خلف بن حمّاد .
گفت : بدون اجازه وارد شو ! آن حضرت به من دستور داده است كه اين جا بنشينم هر وقت آمدى به تو اجازه بدهم .
داخل خيمه شدم و سلام كردم . حضرتش پاسخ سلام مرا داد . تنها روى تشك نشسته بود ، در خيمه هيچ كس جز امام نبود ، همين كه نشستم از حالم جويا شد . من نيز از حال آن حضرت پرسيدم .
عرض كردم : يكى از دوستان شما با دخترى كه هنوز حائض نشده بود ، ازدواج كرد . پس از همبستر شدن ، خون از دختر مىآمد ، در حدود ده روز اين خون ريزى طول كشيد . در اين مورد زنهاى قابله اختلاف نظر داشتند ، برخى مىگفتند : خون حيض است و گروهى ديگر معتقد بودند كه خون بكارت است : اين دختر چه وظيفهاى دارد ؟
پرسشهاى مردم و پاسخهاى امام كاظم ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 427
مساهمون: احمد قاضى زاهدى گلپايگانى
ص٤٢٧