با هر دارويى درمان كردم ، به خدا سوگند ، سودى نبخشيد
184 . اسحاق صحّاف مىگويد : امام كاظم عليه السلام به من فرمود : اى صحّاف !
عرض كردم : بلى ، اى فرزند پيامبر خدا !
فرمود : تو از همسرت باز داشتهاى ؟
عرض كردم : آرى اى فرزند پيامبر خدا ! سه سال است ، با هر دارويى درمان كردم ، به خدا سوگند ، سودى نبخشيد .
فرمود : اى صحّاف ! چرا مرا آگاه نساختى ؟
عرض كردم : اى فرزند رسول خدا ! به خدا سوگند ، براى من پنهان نيست كه براى هر چيزى نزد شما گشايشى است ، ولى از شما خجالت كشيدم كه اين موضوع را عرض كنم .
فرمود : واى بر تو ! چرا تو بايد خجالت بكشى كه مردى سحر شده و بسته شدهاى هستى ، آگاه باش كه من مىخواهم تو را از بسته شدن بگشايم . از اين رو بگو :
به نام خداوند بخشايشگر مهربان
اى ساحران ! شما را از فلانى فرزند فلان زن مىرانم به وسيله خدايى كه به ابليس فرمود : از آن ( مقام ) ، با ننگ و عار و خوارى ، بيرون رو ! از آن ( مقام و مرتبهات ) تو حقّ ندارى در آن ( مقام و مرتبه ) تكبّر كنى ! بيرون رو ، كه تو از افراد پست و كوچك هستى . من كار شما را باطل كردم و آن را به اذن خداى بلند مرتبه و والاى بزرگ قدوس با عزت و شكوه و داناى قديم ، بر خودتان برگرداندم . سحر شما بازگشت ؛ آن سان كه اين نيرنگها تنها دامان صاحبانش را مىگيرد . همان طورى كه كيد ساحران باطل گشت ؛ آن گاه كه خداى تعالى به موسى - صلوات خدا بر او باد - فرمود : عصاى خود را بيفكن ! ناگاه ( به صورت مار عظيمى در آمد كه ) وسايل دروغين آنها را به سرعت برمىگرفت . ( در اين هنگام ، ) حق آشكار شد ؛ و آن چه آنها ساخته بودند ، باطل گشت .