تخطي إلى المحتوى الرئيسي

پرسشهاى مردم و پاسخهاى امام سجاد ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 175

مساهمون:

ص١٧٥
زن گفت : به خدا قسم كه فرشته مرگ به سراغم آمد و روحم را گرفت و تلاش كرد كه آن را بالا ببرد . در اين هنگام به مردى برخورد كردم كه چنين و چنان اوصافى داشت ، و شروع به تعريف از آن مرد كرد و شوهرش نيز تصديق مىكرد و مىگفت : راست مىگويى ، اين اوصاف سرور و مولايم على بن الحسين عليهما السلام است . زن گفت : وقتى كه فرشته مرگ او را ديد كه به سويش مىآيد در مقابلش زانو زد و به پايش افتاد و مىبوسيد و مىگفت : سلام بر تو اى حجت خدا در زمينش ، سلام بر تو اى زينت عبادت كنندگان . آن آقا جواب سلامش را دادند و به او فرمودند : اى فرشته مرگ ! روح اين زن را به جسدش بازگردان ، زيرا او قصد ديدار ما را داشته و من از خداى خود خواستم كه سى سال ديگر زنده بماند و زندگى پاكى داشته باشد ؛ به خاطر آن قدم‌هايى كه به قصد ديدار ما برداشته است . عزرائيل عليه السلام عرض كرد : گوش مىكنم و فرمان مىبرم اى ولى خدا ! آن گاه روح مرا به جسدم بازگرداند ، در حالى كه مىديدم كه عزرائيل عليه السلام دست امام عليه السلام را مىبوسيد و از من جدا شد . آن مرد دست همسرش را گرفت و نزد امام عليه السلام برد . امام عليه السلام در ميان اصحابشان نشسته بودند ، مرد زانوى ادب بر زمين زد و دو دست امام عليه السلام را بوسيد و زن نيز گفت : به خدا قسم ، اين سرور و مولاى من است و اين همان كسى است كه خداوند به بركت دعايش مرا زنده كرد . آن زن و همسرش پيوسته تا آخر عمرشان در جوار امام سجاد عليه السلام بودند تا اين كه هر دو از دنيا رفتند ، رحمت خدا بر آنان باد .