وقتى به درب رسيد و آن را گشود همسر عزيز به او رسيد و از پشت پيراهن يوسف را چنگ زد و گرفت و آن را از بدن يوسف بيرون آورد .
يوسف از چنگالش گريخت ، در اين هنگام هر دو با عزيز كه درب قصر بود ، ملاقات كردند . همسر عزيز گفت : جزاى كسى كه نسبت به خانواده و ناموس تو نظر بد داشته باشد يا زندان و يا عذاب دردناك خواهدبود .
امام سجاد عليه السلام فرمود : عزيز خواست يوسف را بازخواست و عذاب كند .
يوسف به او فرمود : به خداى يعقوب سوگند ! من نسبت به ناموس تو قصد سويى نكردهام ؛ بلكه او از روى ميل و هواى نفس با من مراوده كرد و به من متعرّض شد ، براى اين كه به صدق گفته من اطمينان پيدا كنى از اين كودك بپرس كه كدام يك از ما متعرّض ديگرى شديم .
امام سجاد عليه السلام فرمود : نزد آن زن كودكى از خويشانش بود كه به ديدن او آمده بود .
وقتى عزيز جريان را از آن كودك پرسيد خداوند او را به سخن آورد و گفت : اى سلطان ! به پيراهن يوسف نگاه كن ! اگر از قسمت جلو چاك خورده باشد او متعرّض همسر تو شده و اگر از قسمت پشت چاك شده خوردهاست همسرت متعرّض او گرديدهاست .
وقتى عزيز سخن آن كودك و قصهاى راكه او بازگو كرد شنيد سخت فرياد زد و پيراهن را طلبيد و به آن نگاه كرد ، و آن گاه كه ديد پيراهن از قسمت پشت چاك خورده به همسرش گفت : اين از مكر و حيله شماست .
آن گاه به حضرت يوسف روكرد و گفت : اى پسر ! از اين قصه درگذر و مگذار احدى آن را از تو بشنود و آن را پنهان دار .
امام سجاد عليه السلام فرمود : يوسف اين راز را پنهان نداشت ، بلكه آن را در شهر پخش كرد تا جايى كه زنان شهر آگاه شدند و گفتند : همسر عزيز قصد مراوده با غلام خويش را داشت .
پرسشهاى مردم و پاسخهاى امام سجاد ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 147
مساهمون: احمد قاضى زاهدى گلپايگانى
ص١٤٧