اى فرزند رسول خدا ! من از خانهام براى انجام مراسم حج خارج شدم . . .
64 - علّامهء مجلسى رحمه الله در « بحار الأنوار » مىنويسد :
ابوسلمه گويد : سالى با عمر بن خطّاب در مراسم حجّ شركت داشتم ، هنگامى كه به ناحيهء « ابطح » رسيديم ، ناگاه عربى بيابانى به طرف ما آمد ، وقتى نزد عمر رسيد گفت : اى اميرالمؤمنين ( ! ! ) من لباس احرام پوشيده بودم در اين ميان ، چند تخم شترمرغى را ديدم و آنها را پختم و خوردم ، اكنون چه كفّارهاى بر من واجب است ؟
عمر گفت : من حكم اين مسأله را نمىدانم ( ! ! ) بنشين شايد خداوند به وسيلهء يكى از اصحاب محمّد صلى الله عليه و آله گشايشى در كار تو قرار دهد ( ! ! )
در اين هنگام ، امير مؤمنان على عليه السلام با فرزندش امام حسين عليه السلام آمدند ، عمر گفت : اى اعرابى ! اين علىّ بن ابى طالب است ، سؤالت را از او بپرس !
اعرابى برخاست و سؤالش را پرسيد .
على عليه السلام اشاره به امام حسين عليه السلام كرد و فرمود : اى اعرابى ! پاسخ سؤالت را از اين كودك جويا شو .
اعرابى گفت : چرا هر كدام از شما به ديگرى حواله مىكنيد ؟
مردم به او اشاره نمودند و گفتند : واى بر تو ! اين فرزند رسول خدا صلى الله عليه و آله است از او بپرس .
اعرابى گفت : اى فرزند رسول خدا ! من از خانهام براى انجام مراسم حج خارج شدم و در حالى كه لباس احرام پوشيده بودم - و مسأله خود را مطرح نمود - .
امام حسين عليه السلام در پاسخ وى فرمود : آيا شتر دارى ؟
گفت : آرى .