آن گاه به فرزندش امام حسن عليه السلام رو كرد و فرمود : با من بيا .
حضرت على عليه السلام با فرزندش امام حسن عليه السلام از خانه بيرون آمد كه طعامى خريدارى نمايد به ناگاه مردى را ديدند كه مىگويد : كيست كه به خداوند بى نياز وفا كننده قرضى دهد ؟
حضرت على عليه السلام به امام حسن عليه السلام فرمود : فرزندم ! به اين مرد پولى بدهيم ؟
امام حسن عليه السلام عرض كرد : آرى ، به خدا سوگند ! پدر جان !
حضرت على عليه السلام همهء پولها را به او داد .
امام حسن عليه السلام عرض كرد : پدرجان ! همهء پولها را به او دادى ؟
فرمود : آرى ، فرزندم ! كسى كه اندك را عطا مىكند ، مىتواند بيشتر را نيز عطا كند .
آن گاه حضرت على عليه السلام به درِ خانهء مردى رفت ، تا چيزى از او قرض كند ، در بين راه عربى را ديد كه شترى همراه دارد . گفت : اى على ! اين شتر را از من بخر !
فرمود : پول آن را ندارم .
گفت : من صبر مىكنم تا هنگامى كه بتوانى پول آن را بدهى .
حضرت فرمود : به چند مىفروشى ؟
گفت : صد درهم .
حضرت على عليه السلام فرمود : حسن جان ! زمام شتر را بگير .
امام حسن عليه السلام زمام شتر را گرفت و به راه افتاد . وقتى چند قدم پيش رفتند ، عرب ديگرى را ديدند كه همانند آن عرب نخستين بود ، فقط لباس او فرق مىكرد . به على عليه السلام عرض كرد : اى على ! اين شتر را مىفروشى ؟
حضرت فرمود : براى چه مىخواهى ؟
پرسشهاى مردم و پاسخهاى امام حسن و امام حسين ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 285
مساهمون: احمد قاضى زاهدى گلپايگانى
ص٢٨٥