ابودردا گفت : اى رسول خدا ! اجازه بده من ايشان را بياورم .
فرمود : اى ابودردا ! بگذار اشك چشم حسنين را پاك كنم . سوگند به حق كسى كه مرا به پيامبرى فرستاد ! اگر يك قطره از اشك آنان روى زمين بريزد گرسنگى تا روز قيامت در ميان امّت من خواهد بود .
آن گاه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله حسنين عليهما السلام را در حالى كه مىگريستند و آن حضرت به گريهء آنان مىگريست برداشت و حركت كردند .
در اين هنگام جبرئيل نازل شد و گفت : سلام بر تو اى محمّد ! پروردگار عزيز و با شكوه به تو سلام مىرساند و مىفرمايد : اين بىتابى براى چيست ؟ !
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمود : جبرئيل ! گريهء من براى بىتابى نيست ؛ بلكه براى خوارى دنيايى است .
جبرئيل گفت : خداوند متعال مىفرمايد : آيا دوست دارى كه كوه احد را براى تو طلا كنم و از جلال و مقامى كه نزد من دارى چيزى كاسته نشود ؟
فرمود : نه .
گفت : چرا ؟
فرمود : براى اين كه خداى متعال دنيا را دوست نمىدارد و اگر خدا دنيا را دوست مىداشت آن را براى شخص كافر تكميل نمىكرد .
جبرئيل گفت : اى محمّد ! آن كاسهاى را كه در گوشهء خانه است بخواه .
وقتى رسول خدا صلى الله عليه و آله آن كاسه را خواست و آن را آوردند ، ديد از تريد و گوشت فراوانى لبريز است .
جبرئيل گفت : اى محمّد ! خودت از اين غذا بخور و به اين دو فرزند و اهل بيت خود نيز بده .
همهء آن خاندان گرامى از آن غذا خوردند و سير شدند .
آن گاه آن غذا را نزد من فرستاد ، همه خوردند و سير شدند و آن غذا هم چنان به حال خود بود .
پرسشهاى مردم و پاسخهاى حضرت زهرا ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 107
مساهمون: احمد قاضى زاهدى گلپايگانى
ص١٠٧