حضرت فرمود : حسن جان ! زمام شتر را بگير .
امام حسن عليه السلام زمام شتر را گرفت و به راه افتاد . وقتى چند قدم پيش رفتند ، عرب ديگرى را ديدند كه همانند آن عرب نخستين بود ، فقط لباس او فرق مىكرد . به على عليه السلام عرض كرد : اى على ! اين شتر را مىفروشى ؟
حضرت فرمود : براى چه مىخواهى ؟
گفت : مىخواهم در نخستين جنگى كه پسر عمويت رسول خدا صلى الله عليه و آله به جهاد مىرود ، با آن به جهاد بروم .
حضرت فرمود : اگر بدون پول از من مىپذيرى ، شتر را بگير .
گفت : بى پول نمىخواهم . پول آن با من است ، شما چند خريدهايد ؟
حضرت فرمود : صد درهم .
مرد عرب گفت : من صد و هفتاد درهم مىخرم .
حضرت فرمود : حسن جان ! شتر را تحويل بده و صد و هفتاد درهم را بگير ، صد درهم براى اعرابى و هفتاد درهم سهم ماست كه از آن غذايى تهيّه كنيم .
امام حسن عليه السلام پولها را گرفت و شتر را تحويل داد .
على عليه السلام مىفرمايد : من در جست و جوى عرب بودم تا پولش را بدهم .
ناگاه رسول خدا صلى الله عليه و آله را ديدم كه در مكانى جلوس فرموده كه نه پيشتر و نه پس از آن ، حضرتش را در آن مكان نديدم . چون رسول خدا صلى الله عليه و آله مرا ديد تبسّم كرد به گونهاى كه دندانهاى مباركش نمايان گرديد .
پرسشهاى مردم و پاسخهاى امير المومنين ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 304
مساهمون: احمد قاضى زاهدى گلپايگانى
ص٣٠٤