قال أبو حمزة : فواللَّه ! ما مات خالد بن عرفطة حتّى بعث عمر بن سعد إلى الحسين عليه السلام وجعل خالد بن عرفطة على مقدمته وحبيب بن جماز صاحب رايته « 1 » .
اى امير مؤمنان ! من از وادالقرى آمدهام و . . .
168 - سويد بن غفله مىگويد : در خدمت امير مؤمنان على عليه السلام حضور داشتم كه مردى آمد و گفت : اى امير مؤمنان ! من از وادالقرى آمدهام ، خالد بن عرفطه مرد .
امير مؤمنان على عليه السلام فرمود : او نمرده است .
آن مرد دوباره سخنش را بازگو كرد .
حضرتش فرمود : نمرده است .
بار سوّم آن مرد گفت : او مرد .
باز هم حضرت فرمود : نمرده و رويش را از او برگرداند .
آن مرد با شگفتى گفت : سبحان اللَّه ! من مىگويم او مرده است و شما مىگوييد : نمرده است ؟ !
على عليه السلام فرمود : سوگند به كسى كه جانم در دست قدرت اوست ! او نمرده و نمىميرد تا اين كه سپاه گمراهى را فرماندهى كند و پرچمدارش حبيب بن جمّاز است .
راوى گويد : اين سخن به گوش حبيب رسيد ، او نزد امير مؤمنان على عليه السلام
هامش
( 1 ) - الاختصاص : 280 ، بحار الأنوار : 42 / 161 الحديث 33 .