گفت : به جهتِ همسرى او گريه نمىكنم ، ولى سخنى به يادم آمد كه اميرالمؤمنين عليه السلام در اين جا برايم گفته بود ، به آن گريه مىكنم .
گفتند : چه سخنى ؟
گفت : من و اميرالمؤمنين عليه السلام در همين مسجد بوديم ، به من فرمود : اين زمين هموار را مىبينى ؟
گفتم : آرى .
فرمود : من با پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در همين جا نشسته بوديم كه پيامبر سر مباركش را در دامن من نهاد ، آنگاه به خواب عميق و شيرينى رفت و وقت نماز عصر رسيد ، دوست نداشتم كه سر مباركش را از دامنم بردارم و حضرتش را بيازارم . از اين رو ، وقت نماز گذشت و نمازم قضا شد .
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله از خواب بيدار شد و فرمود : اى على ! آيا نماز خواندهاى ؟
عرض كردم : نه .
فرمود : چرا ؟
عرض كردم : دوست نداشتم شما به اذيّت بيفتيد .
حضرتش برخاست و رو به قبله ايستاد و دستان مباركش را دراز كرد و عرضه داشت : خدايا ! آفتاب را به وقت خود برگردان تا على عليه السلام نماز گزارد .
در اين هنگام آفتاب به وقت نماز بازگشت و من نماز عصر را خواندم .
آنگاه به سان ناپديد شدن ستارگان ، ناپديد شد .
پرسشهاى مردم و پاسخهاى امير المومنين ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 433
مساهمون: احمد قاضى زاهدى گلپايگانى
ص٤٣٣