مىكردم و در انجام كارهاى او در مقابلش سعى مىنمودم .
آن حضرت كوچك و بزرگ خاندان عبدالمطّلب را به اسلام فراخواند تا گواهى دهند كه معبودى جز خدا نيست و او پيامبر خدا است .
ولى آنها خوددارى كردند ، او را انكار نمودند ، از او جدا شدند ، با او دشمنى نمودند ، از او كنارهگيرى و دورى كردند و مردمان ديگر نيز با او به مخالفت برخاستند و آنچه را كه او به آنان آورده بود ، از آن جايى كه تاب تحمّل آن را نداشتند و عقلهايشان آن را درك نمىكرد ، بزرگ شمردند .
ولى من به تنهايى پيامبر را پاسخ دادم و با شتاب ، يقين و فرمانبردارانه دعوت حضرتش را پذيرفتم . در اين مورد هيچ ترديدى به دلم راه پيدا نكرد . ما سه سال بدين منوال همراه حضرتش بوديم ، با اين كه بر روى زمين كسى كه نماز بخواند ، يا به رسالت پيامبر گواهى دهد ، جز من و خديجه ، دختر خويلد - كه خدا رحمتش كند - نبود و چنين بود .
آنگاه حضرتش به اصحاب خود رو كرد و فرمود : آيا چنين نبود ؟
گفتند : آرى ، اى امير مؤمنان !
إنّ فيّ ضعفاً فقوّني ؟
61 - عليّ بن الحسين ، عن أصبغ بن نباتة قال : كتب عبداللَّه بن جندب إلي عليّ بن أبي طالب عليه السلام : جعلت فداك ، إنّ فيّ ضعفاً فقوّني .
قال : فأمر على الحسن عليه السلام ابنه أن اكتب إليه كتاباً ، قال : فكتب الحسن عليه السلام :
إنّ محمّداً صلى الله عليه و آله كان أمين اللَّه في أرضه ، فلمّا أن قبض محمّداً صلى الله عليه و آله كنّا أهل بيته ،
پرسشهاى مردم و پاسخهاى امير المومنين ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 231
مساهمون: احمد قاضى زاهدى گلپايگانى
ص٢٣١