ادّعا مىكرد كه راه را بلد است . آن زمان ، جادهها بيشتر خاكى بود . كمى كه رفتيم احساس كرديم كه به طور غير متعارف ، حركت مىكند . پس از طىّ مسافتى ، يكمرتبه ايستاد و با رنگ پريده گفت : راه را گم كردهايم !
تعدادى از مسافران ، خواب و تعدادى هم بيدار بودند . چارهاى جز اين كه به ولىّ عصر - أرواحنا فداه - متوسّل شويم ، نديديم . هيچ چراغ و نشانىاى جز ستارههاى آسمان پيدا نبود . همگى ، سه مرتبه گفتيم : « يا صاحب الزمان ، أدركنى ! » . ناگاه ، جوان عربى را ديديم كه از ركاب ماشين ، بالا آمد و گفت : « أَنَا دَليلُكم » . راه افتاديم . پس از چند دقيقه كه تپّههايى را دور زديم ، مقصد ، نمايان شد . به محض رسيدن ، آن جوان از ماشين پياده و غايب شد . « 1 »
هامش
( 1 ) . ر . ك : بركات سرزمين وحى ، ص 99 . نمونههاى ديگر را نيز در همين كتاب ببينيد .