داورىهاى آخرت را براى تو كشف كنم و تو به واسطهء آن ، ميان پيرمرد و جوان داورى كنى ، هم خودت نمىتوانى آن داورى را تحمّل كنى و هم قومت آن را قبول نمىكنند .
اى داوود ! اين پيرمرد شاكى ، مدّتى قبل به بستان پدر اين جوان تجاوز كرد و پدرش را در همان باغ كشت و بستان پدر او را غصب كرد و چهل هزار درهم پول از او برداشت و او را در كنار همان بستان دفن نمود . پس شمشير به دست اين جوان بده و به او امر كن گردن اين پيرمرد را بزند و بعد برود فلان محل ، باغ را بكند و مالش را هم از آن جا در بياورد .
امام عليه السلام فرمود : داوود از اين وحى به وحشت افتاد . علما و ياران خود را دور هم جمع كرد و وحى خداوند را به آنان گفت و قضاوت را هم طبق دستور خداوند ، انجام داد . « 1 »
اين مضمون ، به صورتهاى ديگرى نيز نقل شده است كه در برخى از آنها داوود از خداوند مىخواهد كه اين حكم برداشته شود . مانند اين حديث :
از امام صادق عليه السلام نقل شده است كه فرمود : داوود عليه السلام گفت : خداوندا ! حق را آن طورى كه در نزد خودت است ، به من نشان بده تا من روى همان حقيقت ، ميان مردم حكم كنم . خطاب آمد : اى داوود ! تو طاقت چنين كارى را ندارى . بعد داوود التماس زيادى به خداوند كرد تا خداوند قدرت درك حقيقت را به وى عطا كرد .
فردايش شخصى آمد و شخصى ديگرى را هم همراه خود آورد و گفت : اين شخص ، مال مرا برده است . خداوند به داوود وحى فرمود : كه اين شخص مدّعى ، پدر آن شخص مدّعى عليه را كشته . پس داوود به آن دومى دستور داد كه به قصاص قتل پدرش ، او را بكشد و مالش را هم ببرد .
بعد امام عليه السلام فرمود : مردم بنى اسرائيل از اين قضاوت داوود تعجّب كردند و با يكديگر سخن گفتند ، تا به گوش داوود هم رسيد . لذا داوود از خداوند درخواست نمود كه اين تكليف را از وى بردارد .
هامش
( 1 ) . الكافى : ج 7 ص 421 ح 1 .