در را گشودم و او سجّاده را از همان جا به صحن خانه انداخت و گفت : اى مرتد ! سجّادهء خود را بردار ، كه در اين مدّت ، به عبث به تو اقتدا كرديم و عبادت خود را باطل به جاى آورديم .
من سجّاده را برداشتم و آن مرد رفت و من از ترس ، در را محكم بستم و متحيّر نشستم . چون پاسى از شب گذشت ، در زدند . من با خوف تمام ، پشت در رفتم و گفتم : كيستى ؟
ديدم همان سجّادهبردار است كه با عجز و مسكنت و التماس و اصرار ، عذر مىخواهد و قسمهاى غليظ و شديد به من مىدهد كه در را بگشايم و من از خوف در را نمىگشودم . آن قدر سوگند ياد كرد و اظهار عجز نمود كه به صدق او يقين پيدا كردم و در را گشودم . ناگاه ديدم بر قدمهاى من افتاد و پاهاى مرا بوسيد . به او گفتم :
اى مرد مسلمان ! آن سجّاده آوردن و مرا مرتد خواندن چه بود و اين به قدم من افتادن و بوسه دادنت چيست ؟ !
او گفت : مرا ملامت نكن . چون از نزد شما رفتم و نماز مغرب و عشا را به جا آوردم و خوابيدم ، در عالم رؤيا ديدم كه صاحب الزمان عليه السلام ظهور فرمود . من با شتاب فراوان خدمتش مشرّف شدم .
ايشان به من فرمود : « فلانى ! اين عباى تو ، از مال فلان است و تو ندانسته از ديگرى گرفتهاى . بايد آن را به صاحبش برگردانى » .
من عبا را به صاحب اصلىاش برگرداندم .
آن گاه فرمود : « اين قباى تو ، مال فلان شخص است و تو آن را از ديگرى خريدهاى . بايد آن را هم به صاحبش رد كنى » .
همچنين امر مىنمود تا تمام لباسهايم را به ديگران دادم . آن گاه به سراغ خانه و ظروف و فرشها و مواشى و باغ و بستان من و ساير وسايل آمد و براى هر يك ،
دانشنامه امام مهدى ( ع ) بر پايه قرآن ، حديث و تاريخ ( فارسى ) — صفحة 218
مساهمون: محمد الريشهري
ص٢١٨