مانند آن را در دنيا نديده بودم . ديدم كه مولاى ما و مولاى همهء مردم ، صاحب العصر و الزمان عليه السلام پشت به قبر و رو به در ، نشسته است . او را كه ديدم ، با صداى بلند ، مانند مدّاحان ، شروع به خواندن اين زيارت ( زيارت جامعه ) كردم و چون به آخر رسيدم ، فرمود : « چه خوب زيارتى است ! » .
گفتم : مولاى من ! فدايت شوم ! زيارت جدّ شماست و به قبر اشاره كردم .
فرمود : « آرى ؛ وارد شو » .
و چون وارد شدم ، نزديك در ايستادم . فرمود : « پيش بيا » .
گفتم : مولاى من ! مىترسم به خاطر ترك ادب ، كافر گردم .
فرمود : « اگر با اجازهء ما باشد ، اشكالى ندارد » .
پس ، ترسان و لرزان ، اندك اندك پيش رفتم . فرمود : « پيش بيا ، پيش بيا ! » .
رفتم تا نزديك ايشان عليه السلام شدم .
فرمود : « بنشين » .
گفتم : مولاى من ! مىترسم .
فرمود : « مَترس » . و مانند بردگان كه فراروى مولاى جليل مىنشينند ، نشستم .
فرمود : « راحت باش و چهارزانو بنشين ؛ چون تو پياده و پابرهنه آمدى و به زحمت افتادى » .
خلاصه ، قائم عليه السلام نسبت به بندهء خود ، الطاف عظيم و مكالمات لطيفى فرمود كه شمارش آنها ممكن نيست و اكثرش را فراموش كردهام .
سپس از اين رؤيا برخاستم . در آن روز ، با آن كه مدّت زيادى راه بسته بود و موانع بزرگى پديد آمده بود ، همهء موانع به فضل خدا بر طرف گرديد و اسباب اين زيارت ، مهيّا شد و زيارت پياده و پابرهنه ، همان گونه كه صاحب الزمان عليه السلام فرموده بود ، ميسور گرديد .
دانشنامه امام مهدى ( ع ) بر پايه قرآن ، حديث و تاريخ ( فارسى ) — صفحة 215
مساهمون: محمد الريشهري
ص٢١٥