تخطي إلى المحتوى الرئيسي

دانشنامه امام مهدى ( ع ) بر پايه قرآن ، حديث و تاريخ ( فارسى ) — صفحة 176

مساهمون:

ص١٧٦
نتيجه‌اى به دست نيامد . تا شب جمعه 22 ماه صفر يعنى چهار روز بعد از حادثهء سكته ، شب جمعه ، تقريباً ساعت يازده رفتم در غرفهء خود استراحت كنم . پس از تلاوت چند آيه از كلام اللَّه و خواندن دعايى . . . شب جمعه از خداوند تعالى خواستيم كه امام زمان حجّة بن الحسن - صلوات اللَّه عليه و على آبائه المعصومين - را مأذون فرمايد كه به داد ما برسد ، و جهت اين كه به آن بزرگوار متوسّل شدم و از خداوند - تبارك و تعالى - مستقيماً حاجت خود را نخواستم ، اين بود كه تقريباً از يك ماه قبل از اين حادثه ، دختر كوچكم فاطمه از من خواهش مىكرد كه من قصّه‌ها و داستان‌هاى كسانى را كه مورد عنايت حضرت بقيّة اللَّه - أرواحنا و أرواح العالمين له الفداء - قرار گرفته و مشمول عواطف و احسان آن مولا شده‌اند ، براى او بخوانم . من هم خواهش اين دخترك ده ساله را پذيرفتم و كتاب نجم الثاقب حاجى نورى را براى او خواندم . در ضمن ، من هم به اين فكر افتادم كه مانند صدها نفر ديگر چرا متوسّل به حجّت منتظر امام ثانىعشر - عليه سلام اللَّه الملك الأكبر - نشوم . لذا همانطور كه در بالا تذكّر دادم ، در حدود ساعت يازده شب متوسّل شدم به آن بزرگوار و با دلى پُر از اندوه و چشمى گريان به خواب رفتم . ساعت چهار بعد از نيمه شب جمعه ، طبق معمول بيدار شدم . ناگاه احساس كردم از اتاق پايين كه مريضِ سكته كرده در آن جا بود ، صداى همهمه مىآيد . سر و صدا قدرى بيشتر شد و ساكت شدند و ساعت پنج و نيم كه آن روزها اوّل اذان صبح بود ، به قصد وضو آمدم پايين . ناگهان ديدم صبيّهء بزرگم كه معمولًا در اين وقت در خواب بود ، بيدار و غرق در نشاط و سرور است . تا چشمش به من افتاد ، گفت : آقا ! مژده بدهم به شما ؟ گفتم : چه خبر است ؟ من گمان كردم خواهرم يا برادرم از همدان آمده‌اند . گفت : بشارت ، مادرم را شفا دادند ! گفتم : كى شفا داد ؟ گفت : مادرم چهار ساعت بعد از نيمه شب با صداى بلند و شتاب و اضطراب ، ما را بيدار كرد . چون براى مراقبت مريض ، دخترش و برادرش حاج مهدى و خواهرزاده‌اش مهندس غفّارى - كه اين دو نفر
دانشنامه امام مهدى ( ع ) بر پايه قرآن ، حديث و تاريخ ( فارسى ) — صفحة 176 | محمد الريشهري