غلامى سياه ايستاده بود . گفت : تو حسن بن نضر هستى ؟ گفتم : آرى . گفت : داخل شو . من به درون خانه رفتم و داخل اتاقى شدم و هنگامى كه زنبيل باربران را خالى كردم ، در گوشهء اتاق ، نان فراوانى ديدم . او به هر كدام از باربران ، دو گرده نان داد و بيرون رفتند و از اتاقى كه پرده داشت ، ندا آمد : « اى حسن بن نضر ! خداوند را بر منّتى كه بر تو نهاده است ، بستاى و شك نكن ، كه شيطان دوست دارد تو شك كنى » . او دو جامه برايم بيرون آورد و به من گفته شد : « آنها را بگير كه به زودى به آنها نياز پيدا مىكنى » . من آن دو را گرفتم و بيرون آمدم .
حسن بن نضر باز گشت و در ماه رمضان در گذشت و در همان دو جامه ، كفن شد . « 1 »
717 . الكافى - به نقل از على بن محمّد - : ابن عجمى ، يك سوم دارايىاش را براى ناحيهء مقدّسه قرار داد و آن را مكتوب كرد [ كه براى امام عصر عليه السلام است ] ؛ امّا پيش از جدا كردن يك سوم مالش ، مالى را به پسرش ابو مقدام داد و هيچ كس را از آن آگاه نكرد .
امام عليه السلام به او نوشت : « مالى را كه براى ابو مقدام كنار نهادهاى ، كجاست « 2 » ؟ » . « 3 »
718 . الكافى - به نقل از على بن محمّد - : مردى از اهل ( آوه ) ، « 4 » مالى را آورد تا آن را به امام عصر عليه السلام برساند اما شمشيرى را كه در ( آوه ) بود ، فراموش كرد بياورد و آنچه را با خود آورده بود ، فرستاد . توقيع آمد : « از شمشيرى كه فراموش كردهاى ، چه خبر ؟ » . « 5 »
719 . كمال الدين - با سندش به نقل از محمّد بن شادان بن نعيم - : مردى از اهالى بلخ ، مالى را با برگهاى فرستاد كه چيزى در آن نوشته نشده بود . او با انگشتش بر
هامش
( 1 ) . الكافى : ج 1 ص 517 ح 4 ، بحار الأنوار : ج 51 ص 308 ح 25 .
( 2 ) . يعنى يك سوم مالِ داده شده به پسر را نيز بايد بدهى ؛ زيرا قرار دادن يك سوم مال براى ناحيه ، پيش از آن بوده است .
( 3 ) . الكافى : ج 1 ص 524 ح 26 ( با سند صحيح ) .
( 4 ) . آبه يا آوه ، روستا يا شهركى ميان قم و ساوه است .
( 5 ) . الكافى : ج 1 ص 523 ح 20 ، الإرشاد : ج 2 ص 365 ( هر دو منبع با سند صحيح ) ، بحار الأنوار : ج 51 ص 299 ح 17 .