تخطي إلى المحتوى الرئيسي

دانشنامه امام مهدى ( ع ) بر پايه قرآن ، حديث و تاريخ ( فارسى ) — صفحة 351

مساهمون:

ص٣٥١
گفتم : آرى . گفت : اين برگه را بخوان . آن را خواندم در آن ، نوشته بود : « بسم اللَّه الرحمن الرحيم . اى فرزند ابو روح ! حايل ، دختر ديرانى ، كيسه‌اى نزد تو امانت نهاده است كه ادّعا مىكنى هزار درهم در آن است و آن ، خلاف گمان توست و تو امانت را ادا نمودى و كيسه را نگشوده و نمىدانى در آن چيست . در آن ، هزار درهم و پنجاه دينارِ صحيح [ و كامل و بدون غش ] است و دو گوشواره همراه توست كه زن ادّعا مىكند ده دينار مىارزد ، كه با دو نگين آنها ، درست مىگويد ، و سه دانه مرواريد در آن دو گوشواره است كه ده دينار خريده است ؛ ولى بيشتر مىارزد . آنها را به فلان كنيزمان بده كه ما آن دو را به او بخشيديم و به بغداد برو و مال را به حاجز بده و به اندازهء هزينهء رسيدن به خانه‌ات ، از او بگير . و امّا ده دينارى كه گفته است مادرش در عروسىِ او قرض گرفته و وى نمىداند كه صاحبش كيست و نمىداند از آنِ كيست ، از آنِ كلثوم دختر احمد است و او ناصبى ( دشمن اهل بيت ) است و از دادن مال به او خوددارى كرده است . اگر دوست دارد آن را ميان خواهرانش قسمت كند و از ما اجازه مىخواهد ، [ اجازه مىدهيم كه ] آن را ميان خواهران [ دينى ] كم‌توانش توزيع كند . اى فرزند ابو روح ! به اعتقاد امامت جعفر ، باز نگرد و او را نيازمون ؛ بلكه به منزل خويش باز گرد كه دشمنت مرده و خداوند ، اهل و دارايى او را ارث تو كرده است » . من به بغداد باز گشتم و كيسه را به حاجز دادم و او آن را وزن كرد . هزار درهم و پنجاه دينارِ صحيح در آن بود . سى دينار به من داد و گفت : به ما فرمان داده است تا آن را براى هزينه‌ات ، به تو بدهيم . من آن را گرفتم و به جايى كه در آن فرود آمده بودم ، باز گشتم كه ناگهان پيكى پياده از خانه‌ام رسيد و به من خبر داد كه پدرزنم مرده است و اهلم به من گفته‌اند كه به سوى آنها باز گردم . باز گشتم و ديدم او مرده